این «
مگذار و مگذر» گروه شمس، با صدای حمیدرضا نوربخش را شنیدهاید؟ خوب چیزیست.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 15:10 توسط رعنا شمس
|
جادو
چشم توست
و السلام!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:0 توسط رعنا شمس
|
«اگر آدم گذاشت اهلیاش کنند، بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد»*.
آخ
اگر
آدم
گذاشت
اهلیاش کنند...
* شازده کوچولو ـ آنتوان دوسنتاگزوپری
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:55 توسط رعنا شمس
|
ماه را بوسیدم
همین امشب
که کوچه را عطر یاس امینالدوله
با خود به بینهایت برده بود
ـ رعنا شمس
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:57 توسط رعنا شمس
|
بمان
تا زمستان
گرمای دستانات را
مهربان به دستان ِ همیشهسردم ببخش
بمان
تا زمستان
هُرم نگاهت را
محکم به جان زیرِ ِ خاکسترْخاموشم سنجاق کن
بمان
تا زمستان
تب تند خندههایمان را
شعلهورتر از این به آسمان بکش
بمان!
تا زمستان
شال نبافتهات
ـ دِینی شده ـ
بر گردنام سنگینی میکند...
ـ رعنا شمس
جمعه، 6:43 عصر
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:53 توسط رعنا شمس
|
از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!
دارم کمکم این فیلم را باور میکنم
و این سیاهی لشکر عظیم
عجیب خوب بازی میکنند.
در خیابانها
کافهها
کوچهها
هی جا عوض میکنند و
همین که سربرگردانم
صحنهی بعدی را آماده کردهاند.
از لابهلای فصلهای نمایش
بیرونم بکش!
برفی بر پیراهنم نشاندهاند
که آب نمیشود،
از کلماتی مثل خورشید هم استفاده کردم
نشد!
و این آدم برفی درون
که هی اسکلت صدایش میکنند
عمق زمستان است در من.
اصلن از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!
از پروژکتورهای روز و شب
از سکانسهای تکراری زمین، خستهام!
دریا را مچاله میکنم
میگذارم زیر سر
زل میزنم به مقوای سیاه چسبیده به آسمان
و با نوار جیرجیرک
به خواب میروم.
نوار را که برگردانند
خروس میخواند.
از زیر تخت هم که شده پیدایم کن!
میترسم
میترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند
یا گلولهای در سرم شلیک
و بعد بگویند:
«خب،
نقشت این بود»...
ـ گروس عبدالملکیان
پ. ن: تیتر، عنوانیست که من برای شعر انتخاب کردهام.
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:50 توسط رعنا شمس
|
میگویی شعر بگو
خواب چشمان مرا به شعر بکش
نمیدانی
ـ از ازل ـ
خمار چشمهای تو
مرا به شعر کشیده است!
ـ رعنا شمس
هفت صبح
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:14 توسط رعنا شمس
|
مدیا پلیر را قطع میکنم که صدای موسیقی زیر صدای حمد و سوره خواندنم نیاید، خیالم راحتتر باشد که حواسم پرت نمیشود به رقص موزون آرشه روی زه، و فاتحه درست میرسد به مقصد. با انگشتهایم حساب تعداد سورههای خوانده شده را نگه میدارم. حسابوکتاب لازم است؛ نه که یک دانه قل هو الله کم و زیاد خواندن بخواهد سرنوشتم را عوض کند؛ نه!
نیت تفالم مهم است؛ هدفم مهم است که ـ مثل همیشه ـ قصد کردهام از قدم اول تماموکمال باشد، بیعیبونقص باشد، کموکاستی نداشته باشد. مثل خودت. مثل چشمهایت، که از همان اول چیزی کم نگذاشت در بیقرار کردن دل منای که آن روزها هیچ نخوانده بود از قصهی بیدل تپیدن.
نیت تفال مهم است، نه خود فال و غزل. حال خوب من مهم است وقتی با همهی حواس جمع و دلدل کردن شمردهشمرده حمد و سوره میخوانم. مدیا پلیر را پلِی میکنم. حالا باز حمد میخوانم اما این بار برای درک دوست داشتنای که حرمت دارد؛ قل هو الله میخوانم، نه یکی، هفت تا، برای چشمانی که گلستان میکنند آتش را بر ابراهیمای که منام.
هدفون را روی گوشم میزان میکنم، حالا صدای قطعهی «دلدار من» بیژن بیژنی است که با همهی عشق و شور جان مرا پُر کرده.
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:3 توسط رعنا شمس
|
ـ یه روز آخر میشکنه خواب زمونه؟
+ میشکنه.
ـ کِی؟
+ یه روز از روزا که هیچکس نمیدونه.
ـ توی این شب سیاه مه گرفته؟
+ نگاه کن! خورشیدی از اون دورا پیداست.
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 16:22 توسط رعنا شمس
|
ـ چی شده؟
+ هیچی.
ـ پس چرا داری گریه میکنی؟
+ چونکه دارم حسودی میکنم.
ـ به چی؟ به کی؟
+ هیچی.
ـ [نزدیکتر میشود و مهربانتر] خب چرا؟
+ مازوخیستم لابد.
...
+
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 14:32 توسط رعنا شمس
|