تبليغاتX
خورشید بانو

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب


پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
م : ن : رعنا شمس

ما آدم‌های همین‌قدر تلخ، گس و بدمزه

هیچ‌وقت این‌قدر احساس بی‌پناهی نکرده‌بودم که این چند وقت...
آدم‌هایی بیرون گود نشسته‌اند و فرمان «لنگ‌ش کن» می‌دهند که هیچ، هیچ، هیــچ خبری از ماجراهای اطراف‌مان ندارند و به قدر ذره‌ای اگر بدانند که دانه‌دانه‌ی این حوادث چه داغی بر دل ما می‌گذارد و چه‌طور تا مغز استخوان‌مان را می‌سوزاند. آن‌وقت ما که راه به هیچ‌جایی ـ دقیقن هیچ‌جایی، جز شانه‌ی هم‌دیگر به اندازه‌ی گریه سردادنی کوتاه ـ نداریم، می‌نشینیم و می‌نویسیم؛ می‌نویسیم و می‌خوانند ما را و فکر می‌کنند چه‌قدر غر می‌زنیم و ناله می‌کنیم، چه آدم‌های مایوس دور از خدایی هستیم که همه‌چیز را این‌قدر تلخ و گس و بدمزه می‌فهمیم. نه عزیز من! زندگی شاید گاهی وقت‌ها، شاید بعضی وقت‌ها، شاید خیلی‌ وقت‌ها، شاید همیشه حتا، همین‌قدر تلخ، گس و بدمزه باشد.

دیگرانی که ما را قضاوت می‌کنند می‌توانند لحظه‌ای خودشان را جای ما بگذارند؟ می‌توانند برای مدتی فکر نکنند خودشان حد آخر رنج و مصیبت را فهمیده‌اند؟ می‌توانند به حدِ غم دیگران هم احترام بگذارند و ـ در حالی که کاملن بی‌خبر از ماجرایند ـ فکر نکنند آن‌که ـ به زعم‌شان ـ دارد صرفن نق می‌زند «غم ندارد و الکی شلوغ‌ش کرده»؟ می‌توانند؟ می‌توانید؟!‏



سه شنبه بیستم دی 1390
م : ن : رعنا شمس

من باید حرفی داشته باشم. ندارم. خوشی‌های کوچک‌م یکی‌یکی دارد از دست می‌رود و من آن‌قدر ماتم زده‌ام که حتا جان ندارم به خوشی‌های جای‌گزین ِ ـ حتا ـ کوچک‌تر فکر کنم.

چرا ایمان نمی‌آوریم که نمی‌خواهد بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر؟ هیچ بار دگری هم روزگار چون شکر نمی‌آید؟ اصلن «چون» چرا؟ مگر تا به حال «شکر» هم بوده و آن‌قدر بوده که شیرینی‌اش زیر زبان‌مان بماند که ادعا می‌کنیم «چون شِکر»؟ شیرینی هم دیده‌ایم مگر؟!
بیاییم دست بر داریم که «بالاخره درست می‌شود». ما فقط به از دست رفتن خوشی‌های کوچک‌مان عادت می‌کنیم و چون زمان از روی‌ش می‌گذرد و دردش را کم می‌کند، فراموش می‌کنیم خیلی چیزها را.

بیاییم گاهی هم خودمان را گول نزنیم که «حتمن مصلحت بوده»، «فکر کن خدا این را ازت گرفته که بهترش را به‌ت بدهد»، «حتمن شروع ِ بعد از این پایان، یک آغاز خوب است. تو چه می‌دانی» و فیلان. خب؟ هیچ بدی نرفته که پشت سرش خوب بیاید. ما فقط عادت می‌کنیم. مدام به پیشامدهای بد جدید عادت می‌کنیم. عادت، عادت، عادت... .


چهارشنبه چهاردهم دی 1390
م : ن : رعنا شمس

معمولی دل‌تنگ شدن، غمگین‌ه‏

گمان مبر
این‌ها که بافته‌ام
     ـ در نبود‌‌ن‌هایت ـ
شالی‌ست
که عاقبت، روزی
خودم، بر گردن‌ت خواهم آویخت!

طنابِ داری‌ست
که نفس‌های بی‌تو
مدام بر گردن‌م حلقه می‌کند...‏‏



دوشنبه دوازدهم دی 1390
م : ن : رعنا شمس

هر دم تنهايی

من بزرگ که بشم
نه معلم می‌شم، نه مامان، نه مجری!
من بزرگ که بشم
فقط می‌رم؛
اصلن نمیام که بخوام برم...‏




:|

پ. ن: گودری بود باز...



شنبه دهم دی 1390
م : ن : رعنا شمس

ترس مركب

هوای خیلی وقت پیشا مدتی‌ه بدجوری باز پیچیده توی سرم؛ رفتم سراغ نوشته‌ی همون موقع و کامنت‌هایی که تاییدش نکردم برای انتشار. یکی گفته بود که «مواظب باش». بعد از گذشت بیش از یک سال، با دوباره خوندن‌ش بازم ترسیدم ولی هنوز نفهمیدم چرا...



پنجشنبه هشتم دی 1390
م : ن : رعنا شمس

حسود نیستم، فقط گاهی وقت‌ها از حسادت می‌خواهم بمیرم...‏

شال‌ت را
دور گردن‌ت حلقه می‌کنی
بی که بدانی مدت‌هاست
دستان من
در حسرت گره‌شدن دور گردن‌ت
بافتن را از یاد برده‌اند

 

 

3:07 بامداد 7 دی 90

 



چهارشنبه هفتم دی 1390
م : ن : رعنا شمس

حواس‌ت نيست

...

می‌میرم و به‌جاش،
من عاشق‌ت شدم!

دلواپس‌م مباش،
من
عاشق‌ت
شدم...



پ. ن: دانلود از اين‌جا



شنبه سوم دی 1390
م : ن : رعنا شمس

حال خوب

...اون‌جایی که داریوش تو ترَکِ «سراب رد پای تو» می‌خونه: «تظاهر کن ازدم دوری/ تظاهر می‌کنم فلان!»
بعد می‌رسه به دقیقه‌ی ۴: ۰۳ و بعد بک‌ووکالیست‌(‌ها) شروع می‌کنه(ن) به خوندن... همون آوا، همون بک‌ووکال، حال همون لحظه...

نمی‌خرم! فقط یکی بیاد با هم بک‌ووکال شیم بخونیم‌ش؛ حال خوب‌ش خیلی بهتر می‌شه، ‌مضاعف می‌شه. ‏:) ‏



پ. ن: این پست در ژانر «صداها» و «حال خوب» در گودر خدا بیامرز پابلیش شد.



چهارشنبه سی ام آذر 1390
م : ن : رعنا شمس

پشت کدوم «ترانه» باز پنهوون کنم هق‌هق‌مُ؟

پریشب که چمدان‌م بسته بودم، همان‌طور که چشم‌های‌م پف‌آلود و قرمز بود و می‌سوخت، سنگین شد؛ نشستم لب تخت و سرم را گذاشتم روی چمدان. چهار و نیم صبح بود. بعدش بیهوش شدم انگار؛ دیگر هیچ‌چیز نفهمیدم جز این‌که یک آشنا داشت به‌م نزدیک می‌شد ولی من نمی‌توانستم چهره‌ش را تشخیص بدهم. همین‌طور که او نزدیک‌تر می‌شد، من دیدم مات می‌شد... .
بیدار که شدم ساعت از ده صبح گذشته بود. دیگر وقت رفتن نبود. همان‌طورکه صورت‌م را روی چمدان گذاشته بودم خواب‌م برده بود و یکی هم دورم پتو پیچیده بود. صدایی از گوشه‌ی اتاق می‌آمد. سرم را به طرف‌ش برگرداندم؛ داریوش از دیشب آن‌‌جا نشسته بود. بالای سرم چرخیده بود، رفته بود، آمده بود و خوانده بود. صدایی که در طول ِتمام ِ خواب‌م در گوش‌م می‌پیچید و می‌شنیدم صدای داریوش بود؛ اشتباه نمی‌کردم. در خواب می‌شنیدم که یکی می‌گفت: «کجای این جنگل شب، پنهوون می‌شی خورشیدک‌م» و هی «خورشیدک‌م»اش اکو می‌شد. بارها و بارها اکو می‌شد، صدا می‌پیچید و من بغض می‌کردم. می‌گفت «سفر نکن خورشیدک‌م، ترک نکن منُ، نرو»، می‌خواند «نبودن‌ت مرگ من‌ه، راهی این سفر نشو»... به چشم‌های خیس و قرمز من نگاه می‌کرد و با چشم‌هایی خیس‌تر و قرمزتر باز می‌خواند: «نذار که عشق من و تو این‌جا به آخر برسه». می‌رسید به «... بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه» و بغض‌ش می‌ترکید. اشک‌های‌ش را با پشت دست پاک می‌کرد... حالا در بیداری داشت ادامه می‌داد، انگار که اصلن من خواب نبوده‌ام، این‌ها را در خواب ندیدم! هنوز چشم‌های‌ش خیس بود، درست مثل همان لحظه‌ای که اشک‌های‌ش را با پشت دست‌ش پاک کرد. از گوشه‌ی دیوار بلند شد، آمد به سمت‌ام. جلوی پای من و چمدان زانو زد: «گریه نمی‌کنم، نرو/ آه نمی‌کشم، بشین/ حرف نمی‌زنم، بمون/ بغض نمی‌کنم، ببین». داشتم له می‌شدم. قلب‌م در سینه می‌کوبید. اشک در چشمان‌م جمع شده بود. استیصال خودم را ـ استیصال و بدبختی چند ساعت پیش خودم را، حالی که چمدان‌م را در آن بستم، همه و همه را ـ یادم رفت. بغض‌م داشت خفه‌ام می‌کرد. چه کسی بلد بود، چه کسی می‌توانست این‌قدر نزدیک به من، نزدیک به کلمه‌ای که من دوست داشتم با آن خطاب شوم ـ «خورشیدک‌م» ـ مرا در شعرش به بازی بگیرد؟ چه کسی می‌توانست آن لحظه‌ی سرد و سنگین عزیمت را با کلمات‌ش ذوب کند و مرا مجاب کند که بمانم؟
حالا، آمده بود نزدیک‌تر به من و چمدان. روی زانوهای‌ش بلند شده بود؛ دست‌های یخ زده‌ام را در دست‌ش گرفته بود، به چشم‌های‌م خیره شده بود؛ داشت آخرین تلاش‌های‌ش را می‌کرد: «صدام کن و ببین که باز غنچه می‌دن ترانه‌ها...». اشک من دست خودم نبود. می‌گفت و من روی دست‌هایم ـ روی دست‌های مردانه‌اش ـ می‌باریدم: «گریه نمی‌کنم...»




پ. ن: این پست و پست‌هایی از این دست در ژانر «صداها» در گودر خدا بیامرز پابلیش می‌شد.
پ. ن: تاريخ اصلي انتشار: by Rana on 10/15/11



سه شنبه بیست و نهم آذر 1390
م : ن : رعنا شمس

صداها ـ الهه‌ی ناز/ پتانسیل ِ محض ِ لحظه‌سازی

درست یادم نمی‌آید دقیقن از کِی، از اسم‌های «الهه» و «الهام» خوش‌م نمی‌آمد؛ ولی فکر کنم برمی‌گردد به همان سال‌هایی که دخترهای خاله‌ منصوره‌ی خدا بیامرز داشتند خانم دندان‌پزشک می‌شدند، در مهمانی آن سال‌ها دیرتر از همه می‌آمدند و بیش‌تر از همه‌ی دخترها دیده می‌شدند؛ شاید. حس من این‌ست، چون که می‌خواهم برای‌ این قضیه قصه بسازم وگرنه مطمئن‌م این‌طوری نبوده اصلن. خاله‌ها، منِ نیم‌وجبی ِ سن‌تک‌رقمی ِ آن موقع‌ها را همان‌قدر دوست داشتند که بقیه‌ی دخترهای بزرگ را. هنوز «عروسک من» گفتن‌های از ته ِ دل ِ خاله مریم را یادم نرفته ـ‌و چه‌قدر هم دل‌م برای‌ش تنگ شده!‌ـ که وقتی به‌ام می‌رسید، روی زانویش می‌نشست، خودش را هم‌قد من می‌کرد، صورت کوچولوی‌م را رو به مامان‌م می‌گرفت، می‌گفت: «آخه این عروسک نیست؟! نیگا کن یه نقطه دماغ داره، یه ذره لب با اون چشمای گرد و ابروهای کم‌رنگ‌ش! عروسک‌ه دیگه! عروسک من!».
خوبی ـ نمی‌دانم؛ یا بدی ـ ذهن خاطره نگه‌دار و قصه‌پرداز این‌ست که یک دفعه یک کلمه، یک عبارت، چند ثانیه از یک موسیقی بی‌کلام چنان قدرتی به‌اش می‌دهد که حتا می‌تواند پرت‌ش کند به یک لحظه‌ی خاص، یا یک اتفاق ِ با ربط یا بی‌ربط؛ یا این‌که آن چیز ِ با ربط و بی‌ربط، آن‌قدر صاحب ذهن ِ بی‌جنبه (!)‌ را پر و بال‌ش می‌دهد که می‌تواند یک قصه بسازد و خودش را ـ نصفه و نیمه، درست و غلط یا کمی از همه! ـ جا کند در دل قصه. امشب «الهه‌ی ناز» این خاصیت و قدرت را داشت که پرت‌م کند به سال‌های دوری که یک آن دل‌م خواست به‌اش برگردم و مرورش کنم؛ همین. و «همین» هم اتفاق کمی نیست، در روزگاری که کرخت، خاکستری و بی‌مزه شده از بی‌صدایی و بی‌نوایی!




باز، ای الهه‌ی ناز
با دل ِ من بساز
کین غم ِ جان‌گداز برود ز برم
....




پ. ن: دانلود با صدای بنان و دانلود با صدای معین
پ. ن: اين پست و پست‌هايی از اين دست در ژانر «صداها» در گودر خدا بيامرز پابليش می‌شد.