پریشب که چمدانم بسته بودم، همانطور
که چشمهایم پفآلود و قرمز بود و میسوخت، سنگین شد؛ نشستم لب تخت و سرم
را گذاشتم روی چمدان. چهار و نیم صبح بود. بعدش بیهوش شدم انگار؛ دیگر
هیچچیز نفهمیدم جز اینکه یک آشنا داشت بهم نزدیک میشد ولی من
نمیتوانستم چهرهش را تشخیص بدهم. همینطور که او نزدیکتر میشد، من دیدم
مات میشد... .
بیدار که شدم ساعت از ده صبح گذشته بود. دیگر
وقت رفتن نبود. همانطورکه صورتم را روی چمدان گذاشته بودم خوابم برده
بود و یکی هم دورم پتو پیچیده بود. صدایی از گوشهی اتاق میآمد. سرم را به
طرفش برگرداندم؛ داریوش از دیشب آنجا نشسته بود. بالای سرم چرخیده بود،
رفته بود، آمده بود و خوانده بود. صدایی که در طول ِتمام ِ خوابم در
گوشم میپیچید و میشنیدم صدای داریوش بود؛ اشتباه نمیکردم. در خواب
میشنیدم که یکی میگفت: «کجای این جنگل شب، پنهوون میشی خورشیدکم» و هی
«خورشیدکم»اش اکو میشد. بارها و بارها اکو میشد، صدا میپیچید و من بغض
میکردم. میگفت «سفر نکن خورشیدکم، ترک نکن منُ، نرو»، میخواند «نبودنت
مرگ منه، راهی این سفر نشو»... به چشمهای خیس و قرمز من نگاه میکرد و
با چشمهایی خیستر و قرمزتر باز میخواند: «نذار که عشق من و تو اینجا به
آخر برسه». میرسید به «... بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه» و بغضش
میترکید. اشکهایش را با پشت دست پاک میکرد... حالا در بیداری داشت
ادامه میداد، انگار که اصلن من خواب نبودهام، اینها را در خواب ندیدم!
هنوز چشمهایش خیس بود، درست مثل همان لحظهای که اشکهایش را با پشت
دستش پاک کرد. از گوشهی دیوار بلند شد، آمد به سمتام. جلوی پای من و
چمدان زانو زد: «گریه نمیکنم، نرو/ آه نمیکشم، بشین/ حرف نمیزنم، بمون/
بغض نمیکنم، ببین». داشتم له میشدم. قلبم در سینه میکوبید. اشک در
چشمانم جمع شده بود. استیصال خودم را ـ استیصال و بدبختی چند ساعت پیش
خودم را، حالی که چمدانم را در آن بستم، همه و همه را ـ یادم رفت. بغضم
داشت خفهام میکرد. چه کسی بلد بود، چه کسی میتوانست اینقدر نزدیک به
من، نزدیک به کلمهای که من دوست داشتم با آن خطاب شوم ـ «خورشیدکم» ـ مرا
در شعرش به بازی بگیرد؟ چه کسی میتوانست آن لحظهی سرد و سنگین عزیمت را
با کلماتش ذوب کند و مرا مجاب کند که بمانم؟
حالا، آمده بود
نزدیکتر به من و چمدان. روی زانوهایش بلند شده بود؛ دستهای یخ زدهام را
در دستش گرفته بود، به چشمهایم خیره شده بود؛ داشت آخرین تلاشهایش را
میکرد: «صدام کن و ببین که باز غنچه میدن ترانهها...». اشک من دست خودم
نبود. میگفت و من روی دستهایم ـ روی دستهای مردانهاش ـ میباریدم:
«گریه نمیکنم...»
پ. ن: این پست و پستهایی از این دست در ژانر «صداها» در گودر خدا بیامرز پابلیش میشد.
پ. ن: تاريخ اصلي انتشار:
by Rana on 10/15/11